تبلیغات
غزلخانه - مطالب ابر اشعار فریبا شش بلوکی
غزلخانه
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو | غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

 

دیدی که بهار بی تو سرد است
پاییز تر از خزان زرد است

آن شب دل من شکسته تر شد
دیگر همه چیز رنگ درد است

دیگر همه جا سکوت دلگیر
دست و دل من اسیر زنجیر

ای روح پر از ترانه من
خاموش ترین بهانه را گیر

دیگر نروم به سوی مستی
حظی نبرم ز می‌پرستی

ای آن که نداری خبر از من
سرچشمه ی هر غمم تو هستی

دیگر به بهار خنده ام نیست
باران صفا دهنده ام نیست

ای آن که دلم اسیر عشقت
بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟

شعرم همگی سرود درد است
گفتم که بهار بی تو سرد است

گفتم که بهار بی تو دیگر
پاییز تر از خزان زرد است

فریبا شش بلوکی





نوع مطلب : فریبا شش بلوکی، 
برچسب ها : اشعار فریبا شش بلوکی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

برایم گریه كردی ، باز پیداست
صدای هق هقت را می شناسم

میان ناله های پشت دیوار
فریبا گفتنت را می شناسم

مخواه پنهان كنی از من غمت را
سکوت نامه ات را می شناسم

دلت در حسرت پایان هجر است
دل شوریده ات را می شناسم

تمام سال و ماه و هفته و روز
غم دیرینه ات را می شناسم

نمی خواهی مرا غمگین ببینی
نگاه عاشقت را می شناسم

ولی از من مپوشان درد خود را
كه راز سینه ات را می شناسم

مپوشان سرخی چشمان خود را
غروب دیده ات را می شناسم...

دوباره گریه كردی مثل هر شب
نگو نه! عادتت را می شناسم!
 

فریبا شش بلوکی





نوع مطلب : فریبا شش بلوکی، 
برچسب ها : اشعار فریبا شش بلوکی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

تو گفتی می توان با حسرتی خفت
به دل آتش زد و خود را بر آشفت

تو گفتی می توان دل را رها کرد
دل طوفانزده اما چه ها کرد؟

تو گفتی می توان در گریه ای مرد
حقیقت را به جایی تیره تر برد

تو گفتی چشم ها را می شود بست
به دیدار خزان هم می توان رفت

تو گفتی خاطره را می توان شست
دوباره حرف های تازه تر گفت

تو گفتی دست ها را می توان بست
همیشه ماند در یک راه بن بست

تو گفتی می توان بیگانگی کرد
تمام عمر را دیوانگی کرد

تو گفتی آرزو را می شود کشت
و عشق را ضربه زد تنها به یک مشت

تو گفتی من ولی کردم نگاهت
که دیدم اشک چشم و بغض و آهت

نهادم سر به روی هر دو پایت
کمی آهسته تر دادم جوابت

تو گفتی من ولی باور نکردم
گل عشق تو را پرپر نکردم


فریبا شش بلوکی





نوع مطلب : فریبا شش بلوکی، 
برچسب ها : اشعار فریبا شش بلوکی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

بهار عمر من طی شد نبودی
زمستان شد ،مهِ دی شد نبودی

درخت خانه من قد کشیده
به جز صبر و سکوت از من چه دیده؟

نهال گردوی همسایه خم شد
دگر زیبایی این خانه کم شد

پریده رنگ از رخسار دیوار
مکان سایه های درهم و تار

گل محبوبه شب هم برآشفت
به روی بند رختم زاغکی خفت

به دیوار حیاطم پشت نرده
علف ها سر به در آورده هرزه

صدای تیک و تاک ساعتم رفت
به دنبالش توان و طاقتم رفت

می آید هر شبی هنگام خوابم
صدای چیک و چیک شیر آبم

کلید آن در چوبی شکسته
به روی آینه گردی نشسته

به روی شیشه مانده جای دستم
همین امروز لیوانی شکستم

به روی میز من یک ظرف خالی
نمی آید صدای قیل و قالی

ندارم حوصله ، دیگر چه سودی؟
بهار عمر من طی شد نبودی


فریبا شش بلوکی





نوع مطلب : فریبا شش بلوکی، 
برچسب ها : اشعار فریبا شش بلوکی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

با نسیم آمیختم
در هوا غرق شدم
وقت خاموشی دل
مثل یک شمع شدم

باز در صبح سحر
دست بر موی درخت
تکیه کردم به خدا
فکر تسبیح شدم
روی تکرار سکوت
مهر یک حرف شدم

نقش این پرده مرا
برد تا درگه نور
من در آنجادیدم
عاشقانی پرشور

آن یکی باده بدست
وین یکی جام بدوش
یارو دلدادۀ هم
سایه شان دوش به دوش

من به آیینه سلامی کردم
و دلم را دیدم
چون گلی دست تو بود
هر طرف چرخیدم
تن من مست تو بود

تو اشارت کردی
که خداهم با ماست
من خودم فهمیدم
که سحر وقت دعاست


فریبا شش بلوکی





نوع مطلب : فریبا شش بلوکی، 
برچسب ها : اشعار فریبا شش بلوکی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 


بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
وبه آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
و گرفتیم کتابی سر دست
که بگوییم که دانا هستیم

بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت هارا
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم


فریبا شش بلوکی





نوع مطلب : فریبا شش بلوکی، 
برچسب ها : اشعار فریبا شش بلوکی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد


درباره وبلاگ

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم

......

فقط دعا می کنم همانطور که
احساس می کنم فکر کنم
فقط دعا می کنم همانطور که
فکر می کنم بنویسم
فقط دعا می کنم همانطور که
می نویسم فهمیده شود

......

غزلخانه در فیسبوک:
http://www.facebook.com/ghazalkhane

کانال غزلخانه در تلگرام:
ghazalkhane_ch@


مدیر وبلاگ : محمد آل احمد
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
غزل خانه از نگاه شما ؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موسیقی
قطعه اول : Slow Dance
اثر : Chris Spheeris
آلبوم : Adagio
قطعه دوم : Nothing Else Matters
کاری از : گروه Apocalyptica
آلبوم : Inquisition Symphony