تبلیغات
غزلخانه - مطالب فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی
غزلخانه
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو | غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

 

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست... می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح، بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هر شب کنار سفره، بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی... خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا... با "قرص" می خوابم...!

اصغر معاذی





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار اصغر معاذی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 اسفند 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

هر چند از تو خاطرم آزرده باشد
بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد

مثل لب دریا عطش می آورد باز
عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد

وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست
بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد

فرقی ندارد آشیانی هست یا نه
در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد

آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....
نشکن! فقط بگذار ماتم برده باشد

گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه
در خواب ِ آغوش ِ تو جان نسپرده باشد...!

اصغر معاذی





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار اصغر معاذی،
لینک های مرتبط :
جمعه 17 آبان 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

دادم به یاد چشم تو من لم به تخته سنگ
لم با خیال چشم تو دادم به تخته سنگ

اینجا کنار ساحل دریا دم غروب
دل می دهند آدم وعالم به تخته سنگ

من سنگواره نیستم و نازنین مرا
چسبانده است عشق تو محکم به تخته سنگ

یک عمر بی قرار که شاید ببینمت
شش روز هفته عاشقم و شنبه تخته سنگ

دارم شبیه رهگذران پشت می کنم
کم کم به خاطرات تو کم کم به تخته سنگ

دریا دم غروب به من تکیه می دهد
تبدیل کرده ای تو مرا هم به تخته سنگ

بر شانه های سنگی من مانده حسرت
یک بار تکیه دادن مریم به تخته سنگ

گفتم که در نبود تو از دست می روم
گفتی برو برو به جهنم !به تخته سنگ؟!

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 فروردین 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست
شب دیوانگی اغلب زنجیریهاست

شب تا صبح به زلف تو توکل کردن
شب در دامن تنهایی شب گل کردن

شب درداست شب خاطره بارانیهاست
شب تا نیمه شب شعر وغزلخوانیهاست

شب یلداست شب با غم تو سر کردن
شب تقدیر خود اینگونه مقدر کردن

کاش یک شب برسد یک شب یلدا باهم
بنشینیم زمان را به تماشا باهم

بنشینیم و ز هم دفع ملالی بکنیم
اینهم از عمر شبی باشد وحالی بکنیم

شب یلدا شده خود را برسانی بد نیست
امشبی را اگر ای عشق بمانی بد نیست

سیب سرخی واناری وشرابی بزنیم
پشت پا تا سحرالدهر به خوابی بزنیم

موی تو باشد وشب را به درازا بکشد
وای اگر کار منو عشق به یلدا بکشد

چه شود اوج پریشانیمان جا بخوریم
بین یک عالمه شب صاف به یلدا بخوریم

میشود خوبترین قسمت دنیا با تو
گر که توفیق شود یک شب یلدا باتو

با تو ای خوبترین خاطره ی رویایی
ای که عمر تو الهی بشود یلدایی

میشوی از همه ی شهر تماشایی تر
گر شود عشق تو از عمر تو یلدایی تر

حیف شد نیستی امشب شب خاموشیها
کوه غم آمده پیشم به هم آغوشیها

نیستی شمع شب تار مرا فوت کنی
بدرخشی همه را واله ومبهوت کنی

بی تماشای تو با اینهمه غمها چه کنم؟
تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

دیگر تو را میان غزل گم نمی كنم
تا دارمت نگاه به مردم نمی كنم

در گیر و دار تلخ رسیدن به درد عشق
حتی به جان خویش ترحم نمی كنم

این فصل پا به ماه غمی ژرف گونه بود
هرگز به این بهار تبسم نمی كنم

من در بهشت عشق تو آدم شدم، ولی
خود را خراب خوردن گندم نمی كنم

ای بهترین بهانه برای نمردنم
دیگر تو را میان غزل گم نمی كنم

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

هر روز می روم به مسیری که دیدمت
جایی که عاشقانه به جانم خریدمت

جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای
اما برای اینکه بمانی نچیدمت

یادم نرفته است که چشمان خسته ام
افتاده در نگاه تو بود و ندیدمت

یعنی ندیدم آمده باشی برای من
اما به چشم آمده ها می کشیدمت

گر من خدات میشدم ای نازنین من
این  گونه با  وقار  نمی آفریدمت

حتی به جای این که بچینم تو را ز خاک
یک عمر عاشقانه  فقط  پروریدمت

دیوانه ام که با همه ی بی وفائیت
سی سال می نوشتمت و می شنیدمت

آری برای اینکه بدانی چه میکشم
هر روز می روم به مسیری که دیدمت

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

در روز های خــوب و اوج آشنایـی
دستی تـكان دادی به مفهوم جـدایی

دستی كـه عمری سرپناه شانه‌ام بود
حالا تـكان می‌خورد با صـد بی‌وفـایی

هـر چنـد دیوار ظریفی بینمـان بـود
آن‌هـم به عشـق روزهـای روشنایی

وقتی تكان می‌خـورد دستانت بـرایم
پنـداشتـم دیـوار ها را مــی‌زدایــی

نیلـوفـر زیبای مـن ! هـرجا كـه باشی
از چشـم‌ های خسته‌ام دل مـی‌ربایی

پشت نگاهت آب پاشیدم شب و روز
تنهـا بـرای دلخـوشی دل مـی‌ربایـی
 
فرامرز عرب‌عامری




نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب‌عامری،
لینک های مرتبط :
شنبه 15 مهر 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

بعد از تو با شهروخیابان داستان دارم
لیلی نباشی با بیابان داستان دارم

دور از تنِ گرم تو سرما می خورَد، من را
امسال بافصل زمستان داستان دارم

روزی اگر از روی نفرت تیغ بردارم
با ریش های نامسلمان داستان دارم

مسعودسعد قلعه های دردواندوهم
عمریست با سلول  و زندان داستان دارم

ازطعنه های کوچه وبازارمی ترسم
باحرف این مردم کماکان داستان دارم

سهم من ازقوت شبم هرروزآجرشد
باسفره های خالی ازنان داستان دارم

یاران من درخوان من نان ونمک خوردند
هرجا شکستم بانمکدان داستان دارم

پیراهنم یک عمر دست گرگها افتاد
با این برادرهای نادان داستان دارم

روزی چوشیربیشه زاران نعره سرمیداد
با گربه ای مانند ایران داستان دارم

چون مردمان کوفه برایمان خودهستم
هستم ولی باعهد و پیمان داستان دارم

از بند بند خلقتم راه فراری نیست
هرروز با صدها نگهبان داستان دارم

می نوشم از این قهوۀ تلخ قجر اما
با استکان و جام و فنجان داستان دارم

ازقصۀ باروت واز بیروت بیزارم
با بوی نفت سیب لبنان داستان دارم

اهل سیاست نیستم اما بدون تو
باعشق ونفرت ، کفر و ایمان داستان دارم

بعد از تو دنیا برسرم آوار خواهد شد
با این خراب آباد ویران داستان دارم

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 مهر 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

من از خدا که تو را آفرید ممنونم
ازآنکه روح به جسمت دمید ممنونم

ازآنکه مثل بت کوچکی تراشت داد
ازآنکه طرح تنت را کشید ممنونم

توراه می روی اندام شهر می لرزد
من از تمام درختان بید ممنونم

در این غروب در این روزهای تنهایی
از اینکه عشق به دادم رسید ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
وآنکه آمد و او را خرید ممنونم

من از نگاه پریشان آن زلیخایی
که خواب پیرهنم را درید ممنونم

چنان گداخته‌ی شاهرود چشم توام
که از ابوالحسن و بایزید ممنونم

تمام مردم این شهر دوستت دارند
من از حسین و رضا و مجید ممنونم

چقدر خوب وقشنگی چقدر زیبایی
من از خدا که تو را آفرید ممنونم

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند
تقویم‌ها روز مبادا را نمی‌فهمند

دریا برای مردم صحرانشین دریاست
ساحل‌نشینان قدر دریا را نمی‌فهمند

مثل همه، ما هم خیال زندگی داریم
اما نمی‌دانم چرا ما را نمی‌فهمند

هر روز سیبی در مسیر آب می‌آید
دیگر نیا این شهر معنا را نمی‌فهمند

این مردمان مانند اهل كوفه می‌مانند
اندازه یك چاه مولا را نمی‌فهمند

اینجا سه سال پیش دستِ دارمان دادند
این قوم، درد اینجاست؛ اینجا را نمی‌فهمند

فرسنگ‌ها از قیل و قال عاشقی دورند
هند و سمرقند و بخارا را نمی‌فهمند

چاقو به‌دست مردم هشیار افتاده
دیدار یوسف با زلیخا را نمی‌فهمند

از روز اول با تو در پرواز دانستم
پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند

فرامرز عرب‌عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب‌عامری،
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 


افتاد خم شدم که برش دارم آب شد
فرقی نکرد آدم و گندم خراب شد
 
از ابتدای خلقتمان معصیت شکفت
وجدانمان دچار هزاران عذاب شد

رفتیم تا گلیم خود از گل بدر کنیم
بهتر نشد که هیچ ، زد و منجلاب شد

بعدش بهار در خم این کوچه باغ مرد
عکسش به روی طاقچه ها رفت و قاب شد
 
دستی که دوست آمد و بر شانه ام گذاشت
در گیر و دار حادثه روزی طناب شد
 
اختر شناس دهر سرش زیر آب رفت
ولگرد شهر یک شبه عالیجناب شد

دیروز مردی از سر زیبایی و جمال
در پیش چشم ما به زنی انتخاب شد
 
امروز دامن همه دختران شهر
کوتاهتر به کوری چشم حجاب شد
 
فردا کدام فاجعه رخ می دهد عزیز
در عالمی که عفت و غیرت سراب شد
 
مردی به جای پول زنش را گرو گذاشت
این هم جنایتی که از این هفته باب شد
 
دیگر دعا کنیم خدا مرگمان دهد
شاید دعای خسته دلان مستجاب شد

این آبرو به قالب یک رو در آمد و
تا ریخت خم شدم که برش دارم آب شد

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 


اینجا به دل سپردن من گیر داده اند
مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب
اما به اب خوردن من گیر داده اند
 
مانند شمع در غم تو آب می شوم
مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم
وقتی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است
گرگان به جامه تن من گیر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را
این دست ها به دامن من گیر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم
اینجا به دلسپردن من گیر داده اند
 
فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم!

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بود
بیا که نامه ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه   کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم
و بار کوه  غم  از  شور  عشق کاه  کنیم

و خوش خوریم و خوش بگذریم و خوش باشیم
و تف به صورت انواع شیخ  و  شاه  کنیم!!

و زنده  زنده  در آغوش هم کباب  شو یم
و هر چه خنده به فرهنگ مرده خواه کنیم

برای سر خوشی ی لحظه هات هم که شده است
بیا  گناه  ندارد  به  هم  نگاه  کنیم
 
 فرامرزعرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرزعرب عامری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!

اصغر معاذی





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار اصغر معاذی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 دی 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را...!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را

نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را

مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را

دلِ تنگِ مـــرا با دکـمه ی پیــراهنت واکن
رها کن از غم سنـجاق، موهــای شلالی را

اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را

نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده مــی گردد خیابان های خالـی را...!

اصغر معاذی





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار اصغر معاذی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 مهر 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 


رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تكیه گاه می گویی

میان این همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام مرا اشتباه می گویی

به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هركه می رسی از اشك و آه می گویی

دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟

هنوز حوصله عشق در رگم جاری است
نمرده ام كه غمت را به چاه می گویی

ازمحمدعلی جوشایی





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار محمدعلی جوشایی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مرداد 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 


رفتنت آغاز ویرانی است، حرفش را نزن
ابتدای یك پریشانی است، حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن

آرزو كردی كه دیگر بر نگردم پیش تو
راه من، با این كه طولانی است، حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشكنی
این شكستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی كه محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است ، حرفش را نزن

فرامرز عرب عامری





نوع مطلب : فرامرزعرب عامری - اصغر معاذی - محمدعلی جوشایی، 
برچسب ها : اشعار فرامرز عرب عامری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 تیر 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد


درباره وبلاگ

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم

......

فقط دعا می کنم همانطور که
احساس می کنم فکر کنم
فقط دعا می کنم همانطور که
فکر می کنم بنویسم
فقط دعا می کنم همانطور که
می نویسم فهمیده شود

......

غزلخانه در فیسبوک:
http://www.facebook.com/ghazalkhane

کانال غزلخانه در تلگرام:
ghazalkhane_ch@


مدیر وبلاگ : محمد آل احمد
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
غزل خانه از نگاه شما ؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موسیقی
قطعه اول : Slow Dance
اثر : Chris Spheeris
آلبوم : Adagio
قطعه دوم : Nothing Else Matters
کاری از : گروه Apocalyptica
آلبوم : Inquisition Symphony