تبلیغات
غزلخانه - مطالب محمد آل احمد
غزلخانه
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو | غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

 

باری ست گران که مانده بر دوشم
این سَر که از آن نمیپرد هوشم

چون خانه بی حافظ و بی قرآن
از یاد فرشتگان فراموشم

چون مسجد بی نمازخوان مانده
با این همه چلچراغ، خاموشم

سوگند به عصر... سخت دلگیرم
آنقدر که با خودم نمیجوشم

هم، این دل بیخود است در سینه
هم عاطل و باطل است آغوشم

چون ماهی بی نفس پشیمانم
جنبیده اگر کمی سر و گوشم

هم خانه خاطرات بیخوابم
هم صحبت خوابهای مغشوشم

دیریست مرددم "خدا" یا "خود"؟
سردرگم نسخه های مخدوشم (۱)

در خاطر عاطر فراموشی
میماند ناله های خاموشم

محمد مهدی سیار 1390





نوع مطلب : محمدمهدی سیار - عبدالحسین انصاری - امیرعلی سلیمانی، 
برچسب ها : اشعار محمد مهدی سیار،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد


این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

این روزها شبیه «رضا»های سابقم
هر چند بدترم ولی از قبل بهترم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم
تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم

رضا کیاسالار




نوع مطلب : رضا کیاسالار، 
برچسب ها : اشعار رضا کیاسالار،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد



هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست
هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست

پشت سرم شب سفـــر آبــی نریخته اند
یعنی که هیچ  کس نگرانم نبود و نیست

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است
کــه  هیـــچ  وقت قدر دهانــــم نبود و نیست

گفتند آفتاب تــو در پشت ابرهاست
ابری درآسمان جهانم نبود و نیست

انگار هیـــچ وقت بـــه دنیـــــــا نبوده ام
درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

در دفتـــر همیشه نــــــوِ خاطرات ِ من
چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام
حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست

صادق فغانی 




نوع مطلب : صادق فقانی ـ صالح دروند - حامد امامیه - علی محمد محمدی ، 
برچسب ها : اشعار صادق فغانی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان؟
مظلومترین فصل خدا بود زمستان

دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان

بود هر چه ، فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا ، بود زمستان

گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان

بی معرفتی بود که هر بار زما دید
با این همه باز اهل وفا بود زمستان

غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان

با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم حیا بود زمستان

در فصل خودش، شهر خودش، بود غریبه
مظلومترین فصل خدا بود زمستان

مجتبی حیدری





نوع مطلب : مجتبی حیدری، 
برچسب ها : اشعار مجتبی حیدری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

آرام در رثای خودم گریه می‌کنم
در مجلس عزای خودم گریه می‌کنم

زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج می‌کنم برای خودم، گریه می‌کنم

چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم

پیش چراغ‌های جهان سرخ می‌شوم
از شرم چشم‌های خودم گریه می‌‌کنم

بسیار ساده‌ام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه می‌کنم

ای دل عجیب خسته‌ام از درد مردمان
امشب فقط به ‌جای خودم گریه می‌کنم


علی محمد مودب




نوع مطلب : علی ‌محمد مودب، 
برچسب ها : اشعار علی محمد مودب،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقل با دل رو به رو شد ، صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود ، فاخر بود ، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ، ولی بیهوده بود

حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

من کی ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود...

فاضل نظری





نوع مطلب : فاضل نظری، 
برچسب ها : اشعار فاضل نظری،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
 
کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام
 
مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام
 
در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام
 
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام
 
خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام
 
سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام





نوع مطلب : شعر بی نشان، 
برچسب ها : اشعار تنهایی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 دی 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
 
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
 
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد





نوع مطلب : حافظ، 
برچسب ها : اشعار حافظ،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

جنون زلف‌هایت برده از من باز، بازی را
بیا پایان بده مردانه این گیسو درازی را

بکش ابرو، بزن چاقو، بده مرهم، خدایی کن
به شدت دوست دارم این مدل بنده‌نوازی را

تمام پاره‌خط‌ های تنم را قطع کن با وصل
براندازیم این قانون خط های موازی را

فقط تو می‌توانی قاتل یک شهر باشی، بعد
به یک لبخند برداری کلاه هر چه قاضی را

بیا با اتحادی مزدوج حل شو در آغوشم
که از بنیاد برداریم اضلاع ریاضی را

دهان دائم‌الخمرِ خُمت را بسته‌تر کن باز
بیا از رو ببر یکجا، زکریاهای رازی را

مرتضی خدایگان




نوع مطلب : مرتضی خدایگان، 
برچسب ها : اشعار مرتضی خدایگان،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

ناگهان زنگ می­زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می­کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
 
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
 
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست دشمنت باشد
 
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
 
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم­هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
 
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
 
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمی­آوری شاید
هجده «تیر» بی­سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

سیدمهدی موسوی





نوع مطلب : سیدمهدی موسوی - ناصر ندیمی - اصغر عظیمی‌مهر، 
برچسب ها : اشعار سیدمهدی موسوی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

با این‌كه چون ماری درون آستین بودند
زیباترین شب‌های من روی زمین بودند

چشمانت، آن الماس‌های قهوه‌ای یك عمر
با چشم‌های خواب و بیدارم عجین بودند

هر چند آخر زهر خود را ریختند اما
تا لحظۀ آخر برایم بهترین بودند

هر قدر نزدیك‌ آمدم كمتر مرا دیدی
بعداً شنیدم چشم‌هایت دوربین بودند

خواجو تو را هر روز با یك زن تماشا كرد
پل‌ها و زن‌ها بین ما دیوار چین بودند

...

تا صبح چشمم را به سقف خانه می‌دوزم
شب‌های زیبایی كه می‌گفتی همین بودند؟

پانته آ صفایی





نوع مطلب : پانته‌آ صفایی بروجنی - اعظم سعادتمند ، 
برچسب ها : اشعار پانته آ صفایی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

نمی‌رنجم اگر کاخ ِمرا ویرانه می‌خواهد
که راه عشق، آری، طاقتی مردانه می‌خواهد

کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را
پرنده در قفس هم باشد، آب و دانه می‌خواهد

چه حُسن اتفاقی، اشتراک ما پریشانی ست
که هم موی تو هم بغض من، آری، شانه می‌خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست
تسلّی دادن این فاجعه، میخانه می‌خواهد

اگر مقصود تو عشق است، پس آرام باش ای دل
چه فرقی می‌کند می‌خواهدم او یا نمی‌خواهد؟

سجاد رشیدی پور




نوع مطلب : سجاد رشیدی پور، 
برچسب ها : اشعار سجاد رشیدی پور،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

نیمی از جانِ مرا بردی ، محبّت داشتی
نیمِ باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی

بر زمین افتادم و دیدم به سویم می‌دوی
دستِ یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی

خانه‌ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی
چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی

ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست ، کاش
اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع
کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی

سجاد سامانی




نوع مطلب : سجاد سامانی، 
برچسب ها : اشعار سجاد سامانی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

مثل هر روز رفتنت سر کار، زندگی کوچ های اجباریست
سرنوشتت به گند میکشدت، سهمت از روزگار بیزاریست

سایه ای خسته رویِ دیواری، قهرمانی شکسته که امروز
همه دلخوشیش در دنیا، خواندن قصه های تکراریست

از نگاه خودت هراسانی، به خودت فحش میدهی هر روز
مثل دیوانه ای که هر لحظه، بی جهت در پی خود آزاریست

مثل بیمار خسته ای که فقط، مرگ میخواهد از پرستارش
همه ی روزهای اجباریت، مرگ ممتد،جنون ادواریست

زندگی جز همین حقارت نیست، که فقط با خودت بجنگی هی
به خودت فحش میدهی کلمات، تک تکش زخم کهنه ای کاریست

*****

دل بکن از من و غزل هایم، که من از خنده های تو سیرم
مرد رویای ساده ات دیگر، کافری بی نماز و سیگاریست!!!

*****

در سرت پرسه میزند فکری، چشم در چشم کلت میدوزی
در سکوتت تفنگ می گرید، تیرها در شقیقه ات جاریست!

*****

بعد مرگت هنوز غمگینی، توی قبرت نشسته ای تنها
مثل هر روز زندگی مرگت، روزهای سیاه تکراریست


امیراحسان دولت ابادی





نوع مطلب : امیراحسان دولت آبادی - بهرام محمود - حمید مبشر، 
برچسب ها : اشعار امیراحسان دولت ابادی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

حیف از نقش خیالی که توهم شده است
فرش تا عرش لگد خورده ی مردم شده است

زندگی عالی ِعالی ست ولی در این بین
حال من مثل درختی ست که هیزم شده است!

در خودم حل شدم و کم شدم و دم نزدم
تا نگویند که محتاج ترحم شده است

عشق ، انگشتر اعجاز سلیمانِ نبی ست
که در این زندگیِ بی هیجان گم شده است!

در پی ام آمده ای ، بیست و اندی سال است
زندگی ! فکر کنم سوء تفاهم شده است!

سعید توکلی





نوع مطلب : سعید توکلی، 
برچسب ها : اشعار سعید توکلی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود
 
می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

نجمه زارع




نوع مطلب : نجمه زارع - صنم میرزازاده نافع - سمیرا یحیی پور، 
برچسب ها : اشعار نجمه زارع،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

گیرم فرامـوشت کنم، در گیر و دار روزها
اما چه با قلبم کنم؟ با دردها، با سوزها ...

گیرم که خاموشت کنم با اشک های خود، ولی
من را به آتش می کشد دلداری دلسوزها

با شوق یک فردای خوش، راحت نفس خواهم کشید
اما اگر رخصت دهد این بغض ِ از دیروزها

راهی به پهنای جهان هم باز باشد باز هم
پابند بام خویشتن هستند دست آموزها

فتح بلندای وصال، یعنی شروع بازگشت
ای عشق! ما را خط بزن از دستۀ پیروزها

علی حیات بخش




نوع مطلب : علی حیات بخش - دانیال رحمانیان - سید محمد علی رضازاده ، 
برچسب ها : اشعار علی حیات بخش،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

هنوز پیش تو آن قدر آبرومندم
که پاره پاره دلم را دخیل می بندم

به پای قصر بلندت... و خوب می دانی
که روزگار مدیدی ست من نمی خندم

از این که وقت دعا کردن است خوشحالم
از این که گوش به من می دهید خرسندم

برای من نه، ولی محض شاپرک هایی
که کودکانه یتیم اند، ای خداوندم!

کمی ببار از آن ابرهای سرسنگین
کمی ببار که همسایه ها ببینندم

به پاس مقدم باران دوباره می شکفم...
قسم به ذات تو و بغض های سوگندم

فقط به خاطر گنجشک های بی خانه ست
که از ترانه و پرواز و خنده دل کندم

فقط برای دل کودکان پروانه
تو را به زحمت این استغاثه افکندم

جواب بغض مرا می دهی و می دانم
هنوز پیش تو و عشق آبرومندم...

سودابه مهیجی




نوع مطلب : شیرین خسروی - ایلناز حقوقی - سودابه مهیجی، 
برچسب ها : اشعار سودابه مهیجی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

بلند موی و پریشان، ولی به لب لبخند
چقدر زود به دیوانه ها شدم مانند!

تمام شهر قسم می‌خورند ضدّ منی
ولی به نام تو هر روز می‌خورم سوگند

چرا دو خط موازی همیشه غم دارند؟
نمی‌رسند ولی تا ابد کنار همند

نگاه کردی و گفتی: تو جَلد قلب منی
برو! بپر که رهایی پرنده‌ی در بند

امید شاخه‌ی گل هم وصال با خاک است
تو خاک و شاخه‌ی گل را زدی به هم پیوند

مجید صحراکارها





نوع مطلب : مجید صحراکارها، 
برچسب ها : اشعار مجید صحراکارها،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد

 

 

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم
بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم

گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من
لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم

لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست
اشک چون لاله‌ی سیراب به دامن کردم

در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ
که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم

شبنم از گونه‌ی گلبرگ نگون بود که من
گله‌ی زلف تو با سنبل و سوسن کردم

دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ
شمع عشقی که به امید تو روشن کردم

تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی
تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم

آشیانم به سر کنگره‌ی افلاک است
گرچه در غمکده‌ی خاک، نشیمن کردم

شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام
سال‌هابر در این میکده مسکن کردم

شهریار





نوع مطلب : شهریار ، 
برچسب ها : اشعار شهریار،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 آذر 1392 :: نویسنده : محمد آل احمد


( کل صفحات : 61 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم

......

فقط دعا می کنم همانطور که
احساس می کنم فکر کنم
فقط دعا می کنم همانطور که
فکر می کنم بنویسم
فقط دعا می کنم همانطور که
می نویسم فهمیده شود

......

غزلخانه در فیسبوک:
http://www.facebook.com/ghazalkhane

کانال غزلخانه در تلگرام:
ghazalkhane_ch@


مدیر وبلاگ : محمد آل احمد
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
غزل خانه از نگاه شما ؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موسیقی
قطعه اول : Slow Dance
اثر : Chris Spheeris
آلبوم : Adagio
قطعه دوم : Nothing Else Matters
کاری از : گروه Apocalyptica
آلبوم : Inquisition Symphony