غزلخانه
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو | غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

 

 

پرنده ها همه خواب اند ، صبح آدینه ست
زلال و آبی و آرام ، برکه آئینه ست

بهار آمده و باغ از شکوفه پر است
و آفتاب عروسی نشسته بر چینه ست

بهار آمده ، سبزند شاخه ها اما
هنوز سینه ی هیزم شکن پر از کینه ست

تبر هنوز نیافتاده است روی زمین
اگرچه دست تبردارها پر از پینه ست

بهار آمده اما چه فایده؟ وقتی
درختِ سبز تو حالا زغال شومینه ست

پانته آ صفایی بروجنی





نوع مطلب : پانته‌آ صفایی بروجنی - اعظم سعادتمند ، 
برچسب ها : اشعار پانته آ صفایی بروجنی،
لینک های مرتبط :
جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد
یکشنبه 21 اسفند 1390 15:19
تو را با غیر می بینم , صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید
نشستم , باده خوردم , خون گرستم , کنجی افتادم
تحمل می رود , اما , شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زآن , لیک
چه گویم جور هجرت , چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها , بی قراری ها
تو مه بی مهری و , حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور , ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود , دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد , بیا در اشک چشمم بین
خدا را , از چه رحمت بر من ای کافر , نمی آید؟
“مهدی اخوان ثالث”



یکشنبه 21 اسفند 1390 15:17
لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری
که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟
نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من
مبادا لحظه‌ای حتی مرا اینگونه پنداری
ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می‌کند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
محمد علی بهمنی

یکشنبه 21 اسفند 1390 15:16
صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق، نامی برای تو نیست
شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست
تنِ جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز ردِّپای تو نیست
مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکیّ و این خاک جای تو نیست
به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعۀ زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدّس قسم
که جز زخم مرهم برای تو نیست
قیصر امین‌پور


یکشنبه 21 اسفند 1390 15:13
زیبای باستانی شعر من! این دل همیشه باد گرفتارت
سرشار کن دوباره نگاهم را از چشمهای مست غزلبارت
گفتی از آن دیار که مردانش در شعله های عشق نمی سوزند
من می روم به سمت دیاری دور ، دست خدای عشق نگهدارت…
از کوچه های شعر گذر کردم، تا هفت شهر عشق سفر کردم
بی تو ، تو را در آینه ها جُستم، در پرده های مبهم پندارت
نقش تو در کتیبهّ جانم بود، نامت همیشه ورد زبانم بود
در هر چه نقش و کاشی و آیینه، دیدم هزار بار به تکرارت
زیباتری از آنکه بگویم هست، ملموس تر از آنکه بگویم نیست
تو غیر واقعی تر از آن هستی تا بنگرم به دیدهّ انکارت!
دل داده ام به بوی بخارایت، آشفته ام به روی سمرقندت
افتاده ام به کوی نشابورت ، دل بسته ام به گیسوی فرخارت
روزی شکست شیشه جادویم ، پر زد ز پیش چشم پریرویم
من ماندم و جنون و سرودنها در آرزوی لحظهّ دیدارت…
“محمد رضا ترکی”


یکشنبه 21 اسفند 1390 15:12
خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی
تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی
مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی
خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی!!
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمرم ا گر خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار گذشت
گشود بس گره آن شب زکار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو یاد آور سفر آری
چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت
غمین مباش و میاندیش زین سفر
اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت……
“ایرج دهقان”


یکشنبه 21 اسفند 1390 15:11
صبح ِطلوع ِ شعر وغزل ، ناشتای تو
یعنی سلام ، زنده شدم با دعای تو
یعنی دوباره… باتو من از خواب می پرم
با موج های ملتهب خنده های تو
حس می کنم که جنبش قلب و رگان من
تنظیم می شوند به آهنگ پای تو
یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود
یعنی که تنگ می شود این دل برای تو
احساس می کنم که تو من می شوی و من
یک لحظه خواستم که بیایم به جای تو
یک لحظه خواستم …به خوبی تو باشم و دلم
یک لحظه ! یک دقیقه! … شود آشنای تو
… تازه سلام اول این قصه می رسد
پر می شود تمام من از ماجرای تو
گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان
در گوش من ترنم نرم صدای تو
تو خوبی آنقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو
خورشید هم به قدرتو زیبا و خوب نیست
گل ، سعی می کند که در آرد ادای تو
اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت
این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟
خوابم گرفته با تغزل آرام در صدات
آرام می شود دوباره دل از لای لای تو
صبحانه حاضرست ،بفرما غزل بنوش
طعم بهشت می دهد امروز چای تو!!!
برنامه چیست ؟ زل زدن محض در نگات
اکران ماندگار تو و سینمای تو
حالا منم و لطف تو هر لحظه بیشتر
هی سوء استفاده می شود از این حیای تو
من چیزهای خوب زیادی نداشتم!
می فهمم آخر ارزش و قدر و بهای تو
می فهمم اینکه نوری و آب و درخت و …آه
می دانم اینکه توی جهان نیست تای ِ تو
…می دانم اینکه جهان ، تلخ و شور و سرد
سنگ و سیاه و سخت تمامش؟! ، سوای تو!
من سی و شش سالخودم را نوشته ام
می ریزم این تمام خودم را به پای تو
اصلا برای چیست مناینقدر حرف … حرف …
اصلا تمام زندگی من فدای ِ تو
تو خوبی انقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو
“امیر مرزبان”

یکشنبه 21 اسفند 1390 15:09
بی قرار است قلب من باید ، ساعتم را کمی عقب بکشم
تا تورا قبل از آنکه به خود برسم زیر مهتاب نیمه شب بکشم
زیر مهتاب نیمه شب هایی که درختان سیب بیدارند
بهترین سیب سرخ دنیارا توی آن دست منتخب بکشم
به من امشب دوباره واجب شد سجده کردن به خاک دستانت
توی این کوله بار لازم نیست ار اعمال مستحب بکشم
تو قسم خورده ای که مست شوی، من قسم خورده ام شراب شوم
جام این شعر را به خاطر تو باید از عشق لب به لب بکشم
می شماری صدای پایم را، گام ها روبه سمت پایان است
دوست داری که خط فاصله را بین مان زیر یک وجب بکشند
بی نظیری شبیه لبخندی که به زیبایی تو افزوده
کاش می شد که گونه هایت را خارج از حیطه ادب بکشم
دارم از درد عشق می میرم درد در من همیشه پابرجاست
تا که دستان مهربانت را روی آشوب این عصب بکشم


آمنه دولت آبادی

شنبه 20 اسفند 1390 21:19
شب و ترس از بدون ماه بودن

اسیر جاده، بی همراه بودن

اسیر لحظه های بی ترنم

مدام از بی کسی از غم سرودن

========================
عالی بود.............

خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی لذت بردم

راستی دعوتید
محمد آل احمدسپاس
شنبه 20 اسفند 1390 14:04
نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی
تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟
آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند
مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی
کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت
با قدم هایت دچار اظطرابش می کنی
باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو
کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟
خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض
با وجود آنکه می دانم ...
خرابش می کنی!

شنبه 20 اسفند 1390 14:03
وقتیکه حکم فاصله تحمیل می شود
قانون قطع رابطه تکمیل می شود

زندان تنگ کوچه و دیوار شیشه ای
آمفی تئاتر پنجره تعطیل می شود

هابیل شهر خاطره ها نیز ساعتی_
بعد از وقوع حادثه قابیل می شود

هر روز ِ نوٌ برابر یک سال ، دائما ً
با ضجه وٌ گلایه وٌ... تحویل می شود

تصویر تلخ واقعه: [رگ / تیغ / خودکشی]
با هر اشاره سوژه ی تمثیل می شود

شنبه 20 اسفند 1390 14:03
عشق میخواهم ولی همراه اشك و آه نه!
رشته ی مستحكمی، بازی باد و كاه نه!
حس تنهایی تلخی، می كشد روح مرا
عشق میخواهم رفاقت گاه یا بیگاه نه!
طاقت تاریكی و سرما ندارم، زین سبب
آفتابی گرم می خواهم، فروغ ماه نه!
عشق پاكی رنگ نور و نرم از جنس حریر
عشق سوزانی ، ولی یك شعله ی گمراه نه!
الفتی دیرینه میخواهم ، رها از مرزها
یار و همراهی، ولی در بُعد سال و ماه نه!
جاده ناپیدا و من در جستجوی همسفر
همسفر تا انتها، تا نیمه های راه نه!
میتوان از هرچه در دنیا به آسانی گذشت
از وفا و عشق حتی لحظه ای كوتاه نه!
نیست چیزی در تنم جز موج موج آرزو
عشق میخواهم عزیزم! حسرتی جانكاه نه!

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم

......

فقط دعا می کنم همانطور که
احساس می کنم فکر کنم
فقط دعا می کنم همانطور که
فکر می کنم بنویسم
فقط دعا می کنم همانطور که
می نویسم فهمیده شود

......

غزلخانه در فیسبوک:
http://www.facebook.com/ghazalkhane

کانال غزلخانه در تلگرام:
ghazalkhane_ch@


مدیر وبلاگ : محمد آل احمد
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
غزل خانه از نگاه شما ؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موسیقی
قطعه اول : Slow Dance
اثر : Chris Spheeris
آلبوم : Adagio
قطعه دوم : Nothing Else Matters
کاری از : گروه Apocalyptica
آلبوم : Inquisition Symphony

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو