تبلیغات
غزلخانه - آتشبازی
غزلخانه
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو | غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

 

بارانی ام ، بارانی ام ، بارانی از آتش
یك روح بی پروا و سرگردانی از آتش

این كوچه ها ، دیوارها ، اصلاً تمام شهر
سوزان و من محبوس در زندانی از آتش

اهل غزل بودم ، خدا یكجا جوابم كرد
با واژه ای ممنوع ، با انسانی از آتش

بی شك سرم از توی لاكم در نمی آمد
بر پا نمی كردی اگر طو فانی از آتش

تا آمدی ، آتشفشانی سالها خاموش
بغضش شكست و بعد شد طغیانی از آتش

كاری كه از دست شما هم بر نمی آمد
من بودم و در پیش رویم خوانی ازآتش

این روزها محكومِ اعدامم به جرم عشق
در انتظارم بشنوم ، فرمانی از آتش

 





نوع مطلب : شعر بی نشان، 
برچسب ها : اشعار تنهایی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد
شنبه 21 آبان 1390 22:58
سال هزار و سیصد و... هر سال، سال توست
تقدیر من رقم شده در زیر فال توست

می پرسی این غزل برای کدامین فرشته است؟
می خندم! آی! خوب من! این شرح حال توست

غیر از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟
این خلسه های نیمه من، از مجال توست!

بیت و نفس، شبیه به هم تند می شوند
آهنگ قلب و نبض من این حس و حال توست

وصل همیم در تن یک شعر بال دار
پای دویدن از من و پرواز... بال توست

وقتی اتاق من پر پروانه می شود
فصل بهار آمده... یا این خیال توست؟!

گاهی برای از تو سرودن غزل کم است
بس که قصیده پشت سرت... زیر شال توست!

سلطان عشق، روی لبانت جلوس کرد
امشب شروع سلطنت خط و خال توست

"ما را سری است با تو..." که معناش این شده است
یعنی بخواه! زندگی ام نیز مال توست!

رگ هام را زدم فوران کرد تا افق
خون چکیده بر تن این شب حلال توست (امیر مرزبان)


پنجشنبه 19 آبان 1390 17:47


آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن
بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کن
ما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کن
این قاعده خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن
برخیز و در سرای دربند بنشین و قبای بسته وا کن
آن را که هلاک می‌پسندی روزی دو به خدمت آشنا کن
چون انس گرفت و مهر پیوست بازش به فراق مبتلا کن
سعدی چو حریف ناگزیرست تن درده و چشم در قضا کن
شمشیر که می‌زند سپر باش دشنام که می‌دهد دعا کن
زیبا نبود شکایت از دوست زیبا همه روز گو جفا کن

پنجشنبه 19 آبان 1390 17:22
در آیینه بهتر تو را می نویسم

غبارم ، مکدّر تو را می نویسم


سرم گرم لشکر کشیها که باشد

در آغوش خنجر تو را می نویسم


من آن کشتی رفته برباد عشقم

که در خواب لنگر تو را می نویسم

شکوه بهارم که در مشت پاییز

هر آیینه پر پر تو را می نویسم

دو آیینه ی رو به رو با همیم و

مکرر، مکرر، تو را می نویسم



من و سکه ی بخت ...این سو خودم را

در آنسوی دیگر تو را می نویسم

رضا کرمی


پنجشنبه 19 آبان 1390 17:20

دستی دوباره پای شما را میان کشید




یک کوچه زیر وسعتی از آسمان کشید




تصویری از "تو"یی که در آنجا نشسته ای




هم ساده هم صمیمی و هم مهربان کشید




"من" لابلای خواب خدا خفته بودم او




آمد میان کوچه مـرا نـاگـهان کشید!




دیدم نگاه گـرم تـو را زیر و رو شـدم




تیری به قصد جان من آمد کمان کشید




شایـد برای اینکه کـمی عاشقـانه تـر




این قصه را ادامه دهد نردبان کشید!




با پله ها من و تو و دستی بهم رسیـد




شیطان نشست و یکسره خط و نشان کشید




*****




افتاده ام ... وَ حسرتی از ماجرای سیب




شاید دوباره - محضِ خدا - ریسِمان کشید!


اصغر اکبری



پنجشنبه 19 آبان 1390 17:18
با تو آشنا گشتم ابتدای این کوجه

از نشانه لبریز است جای جای این کوچه

با سلام هرصبح ات پنجره تولدیافت

آسمان به وجد آمد پابه پای این کوچه

عاشقانه پاشیدی عطرخنده هایت را

روی باوری خاکی هر کجای این کوچه

بازمنتظر ماندم پشت وسعتی غمگین

زل زدم به دیوار انتهای این کوچه

چون مسافری غمگین بغض در گلودارم

زیر گریه خواهم زد همصدای این کوچه

دست را تکان دادی گفته ای خداحافظ

بعد از آن چه دلگیرند بچه های این کوچه



محسن مظلومی
پنجشنبه 19 آبان 1390 12:51
جنگل همه‌ی شب سوخت در صاعقه‌ی پاییز

از آتش دامن‌گیر ای سبز جوان پرهیز!



برگ است که می‌بارد! چشم تو نبیند کاش

این منظره را هرگز در عالم رویا نیز



هیهات... نمی‌دانم این شعله که بر من زد

از آتش «تائیس» است یا بارقه‌ی «چنگیز»!



خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟

و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!



***

تا نیمه چرا ای دوست؟! لاجرعه مرا سرکش

من فلسفه‌ای دارم: یا خالی و یا لبریز



مگذار به طوفانم؛ چون دانه به خاکم بخش

شاید که بهاری باز صور تو دمد؛ برخیز!



محمد علی بهمنی
پنجشنبه 19 آبان 1390 12:47
اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟

اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟



وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟



عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم

اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟



من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟



با زبان بی زبانی بارها گفتی برو

من که دارم می روم‌؛ اصرار می‌خواهد مگر؟



روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود

خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟




مهدی مظاهری
پنجشنبه 19 آبان 1390 12:46
تو هم روزی مسافر می شوی


دلت این روزها با هر تکان تازه می‌افتد

همیشه سیب وقتی می‌شود آماده، می‌افتد



لبت را زودتر بگذار بر لب‌های این فنجان

که چای‌ات از دهان و شور وشوق از باده می‌افتد



سفر مجموعه‌ای اندوهگین از اتفاقاتی‌ست

که روزی ناگهان بر شانه‌های جاده می‌افتد



تو هم روزی مسافر می‌شوی، اما نمی‌دانی

که هر شب اشک مردی ساده بر سجّاده می‌افتد



ولی آن قدر هم احساس خوشبختی نکن، روزی

گذارت باز بر این شهر دور افتاده می‌افتد




عبدالحسین انصاری

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم

......

فقط دعا می کنم همانطور که
احساس می کنم فکر کنم
فقط دعا می کنم همانطور که
فکر می کنم بنویسم
فقط دعا می کنم همانطور که
می نویسم فهمیده شود

......

غزلخانه در فیسبوک:
http://www.facebook.com/ghazalkhane

کانال غزلخانه در تلگرام:
ghazalkhane_ch@


مدیر وبلاگ : محمد آل احمد
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
غزل خانه از نگاه شما ؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موسیقی
قطعه اول : Slow Dance
اثر : Chris Spheeris
آلبوم : Adagio
قطعه دوم : Nothing Else Matters
کاری از : گروه Apocalyptica
آلبوم : Inquisition Symphony