تبلیغات
غزلخانه - که تو ناگاه وزیدی
غزلخانه
باید از عشق بسازم غزلی قابل تو | غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

 

و فرو ریخت شبی قلعه مستحکمشان
شعرهایی که به شکل تو در آوردمشان

همه از نام کسی در غزلم می گفتند
که می افزود به دلواپسی و ماتمشان

تا در اخلاص دلم شک نکنند آخر شب
دور از زمزمه مبهم زیر و بمشان

بجز از آنچه برای تو سرودم باقی
جمله در آتش یک وسوسه سوزاندمشان

در سراشیب رهایی همه خنجر خوردند
(تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان)

چشم ها کاسه آبستن باران بودند
خیس شد پیرهن پنجره از نم نمشان
 
دردها در شرف شکل گرفتن بودند
که تو ناگاه وزیدی و زدی برهمشان

مراد رستمی





نوع مطلب : حمیدرضا رجائی - عباس حیدری - سعیدحیدری - مراد رستمی، 
برچسب ها : اشعار مراد رستمی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 مهر 1390 :: نویسنده : محمد آل احمد
شنبه 17 دی 1390 07:20
با سلام
این غزل زیبا ( و فرو ریخت شبی قلعه مستحکمشان....)
از آقای مراد رستمی ست
محمد آل احمددرود
تصحیح شد
سپاس از شما
جمعه 22 مهر 1390 13:55
شب شد خیال آمدنت را به من بده
حسِ عزیز در زدنــــــت را به من بده!

امشب شبیه عشق رها شو درون من
روح شـــــــگرف بی بدنت را به من بده

اینجا میان موزه ی شب خاک می خورم
یک شب هوای پــــــر زدنت را به من بده!

حرفی نمانده است ولی محض یک حضور...
فریــــــادهای بی دهنت را بــــه من بــــــده

مردن مرا نشانه ی تلخیست، بعد از این...
نـــام قشنــــگ زیستن ات را به من بده

ای مثـــل صبـــــح آمده از لمس آفتــــاب
من سردم است ، پیرهنت را به من بده!




بهمن ساکی



جمعه 22 مهر 1390 13:54
ای توبا روح من از روز ازل یارترین


كودك شعر مرا مهر تو غمخوارترین


گر یكی هست سزاوار پرستش به خدا


تو سزاوارترینی تو سزاوارترین


عطرنام تو كه در پرده جان پیچیده ست


سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین


ای تو روشنگر ایام مه آلوده عمر


بی تماشای تو روز و شب من تارترین


در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند


من به سرپنجه مهر تو گرفتارترین


می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید


گر بود چون دل من رازنگهدارترین




فریدون مشیری





جمعه 22 مهر 1390 13:54
این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه! آخرین قمار من و دست آخر است



من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است...



گفتید:"بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنهاترین پرنده عالم کبوتر است"



گفتید:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"
این حرفها برای من از مرگ بدتر است

سرباز برگهای مرا جمع می‌کند

ما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است



سید مهدی موسوی


پنجشنبه 21 مهر 1390 21:06
برف غصّه می بارد ، جاده میشود مسدود

یک غزل پر از آغاز ، واژه های نامحدود



قالبی نمی بینم ، منحصر به عشق تو

گریه می کنم ناچار ، در شبِ غبار آلود



یک درخت بی سایه ، یک تخیّل مسموم

پای ماهی ِ دل را می کشد به سمت رود



فصل سرد پر گریه ، ناگهان ِ بی مقصد

منتظر به عشقی ناب ، در پیِ شب موعود



وحشتی پر از کابوس، باوری پُر از کینه

این مثلّث شیطان می کُند مرا مردود !



بستر غزل گرم است ، جای چشم تو خالی

طعم تند لبهایت ، بر لبان دود اندود



من که بی تو می میرم ، شعر خسته ام امّا

-تا ابد کنارت هست ، تا همیشه خواهد بود

امید صباغ نو
پنجشنبه 21 مهر 1390 21:04
زیر خاکستر ذهنم باقیست،

آتش سرکش و سوزنده هنوز.

یادگار یست ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز.

عشق همانگونه که بنیان مرا سوخت
از ریشه و خاکستر کرد.

غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز...

گاهگاهی که دلم می گیرد پ
یش خود می گویم:آنکه جانم را سوخت

یادی آرد از این بنده هنوز،سخت جانی را بین که نمردم از هجر،

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد...!

گفتم از عشق تو من خواهم مرد ،چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز،

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت،

بعد تو لیک پس از آن همه سال،
کس ندیده به لبم خنده هنوز.

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت،

سالهاست که از دیده برفتی لیکن،
دلم از مهر تو آکنده هنوز...

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است،
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.

در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز.

در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی،
منم آن عاشق بازنده هنوز.

گر که گورم بشکافند عیان می بینند،
زیر خاکستر جسمم باقی ست،

آتش سرکش و سوزنده هنوز...!!!

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم
من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم

خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است
آسمانی در میان ابرهای عابرم

چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام
در دل خود مومنم ، در چشم مردم کافرم

......

فقط دعا می کنم همانطور که
احساس می کنم فکر کنم
فقط دعا می کنم همانطور که
فکر می کنم بنویسم
فقط دعا می کنم همانطور که
می نویسم فهمیده شود

......

غزلخانه در فیسبوک:
http://www.facebook.com/ghazalkhane

کانال غزلخانه در تلگرام:
ghazalkhane_ch@


مدیر وبلاگ : محمد آل احمد
موضوعات
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
غزل خانه از نگاه شما ؟







برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موسیقی
قطعه اول : Slow Dance
اثر : Chris Spheeris
آلبوم : Adagio
قطعه دوم : Nothing Else Matters
کاری از : گروه Apocalyptica
آلبوم : Inquisition Symphony